جمال زاده

 

 گوناگون

 

ایرج میرزا

صفحه اول
بازگشت به صفحه جوک

 


wait for a persian/farsi joke  

کلیله و دمنه

پارسا مردي بود و در جوار او بازرگاني بود كه شهد و روغن فروختي ، و هر روز بامداد قدري از بضاعت خويش براي قوت او بفرستادي . چيزي ازان بكار بردي و باقي در سبويي مي كردي و در طرفي از خانه مي آويخت . بآهستگي سبوي پر شد . يك روزي دران مي نگريست . انديشيد كه :اگر اين شهد و روغن به ده درم بتوانم فروخت ، ازان پنج سرگوسپند خرم ، هرماهي پنج بزايند و از نتايج ايشان رمه ها سازم و مرا بدان استظهاري تمام باشد ، اسباب خويش ساخته گردانم و زني از خاندان بخواهم ؛ لاشك پسري آيد ، نام نيكوش نهم و علم و ادب درآموزم ، چون يال بركشد اگر تمردي نمايد بدين عصا ادب فرمايم

 اين فكرت چنان قوي شد و اين انديشه چنان مستولي گشت كه ناگاه عصا برگرفت و از سر غفلت بر سبوي زد ، درحال بشكست و شهد و روغن تمام بروي او فرو دويد
 

و اين مثل بدان آوردم تا بداني كه افتتاح سخن بي اتقان تمام و يقين صادق از عيبي خالي نماند و خاتمت آن بندامت كشد