خیانت
کشیش کلیسای یک شهر کوچک، بعد از یک مدت می بینه کسانی که میان پیشش برای اعتراف به گناهانشون
معمولاً خجالت میکشن و براشون سخته که به خیانتی که به همسرشون کردن اعتراف کنند
برای همین یه روز یکشنبه اعلام میکنه که از این به بعد هر کی می خواد بیاد به خیانت به همسر اعتراف کنه
برای اینکه راحت تر باشه، به جای اینکه بگه خیانت کردم بگه زمین خوردم
از این موضوع سالها می گذره و کشیش پیر می شه و میمیره، کشیش بعدی که میاد بعد از یک مدت میره سراغ شهردارشهر
و بهش میگه: من فکر کنم شما باید یه فکری به حال تعمیر خیابونهای محل بکنین
من از هر 100 تا اعترافی که میگیرم 90 تاشون همین اطراف یه جایی خوردن زمین
شهردار هم که دوزاریش میفته که قضیه چی بوده و هیچ کس جریان را به کشیش جدید نگفته از خنده روده بر میشه
کشیشه هم یک کم نگاهش میکنه و بعد میگه، هه هه هه حالا هی بخند
ولی همین زن خودت هفته ای نیست که دست کم 3 بار زمین نخوره